فداییان یوسف فاطمه(عج)

فداییان یوسف فاطمه(عج)

*سلام علی آل یس *

مراسم هفتگی هیئت هر دوشنبه بعد از نماز مغرب و عشا در میعادگاه همیشگی، به آدرس :
" انتهای اشرفی اصفهانی خیابان طالقانی کوچه چهارم منزل بردار سمیعی"
برگزار میشود.

برنامه های مراسم هفتگی:
- قرائت قرآن کریم
- قرائت زیارت عاشورا/ حدیث شریف کساء
- سخنرانی
- روضه خوانی

جهت اطلاع از زمان برگزاری و برنامه های جلسات، عبارت " یا مهدی" را به سامانه پیامکی هیئت ارسال نمائید.

شماره سامانه پیامکی :

" 30006132400000 "

"""ضمنا آخرین تغییرات و اخبار هیئت را در بخش "اطلاعیه ها" میتوانید بخوانید"""

پذیرای دلنوشته ها و سخنان ناب شما در بخش دلنوشته ها هستیم.


- پست الکترونیکی هیئت:

" fadaeeian@gmail.com "

........... یا رفیق من لا رفیق له...........

اسلایدر

حدیث

مطالب پربحث‌تر
پیوندها

در عملیات محرم در منطقه زبیدات، هر دو پایم به شدت مجروح شد. اول فکر کردم که پاهایم قطع شده، بعد که به خودم آمدم دیدم که پوتین‌هایم کاملاً متلاشی شده و خون به بیرون فواره می‌زند. توان حرکت نداشتم و چون خون زیادی از من رفته بود، بی‌حال بر زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.

در راه بغداد به هوش آمدم. هم‌بندانم گفتند: «چهار روز در العماره بوده‌ایم». ما را به بیمارستان الرشید در بغداد بردند. دو روز هم در آن بیمارستان ما را در اتاقی نگه داشتند که اسیران آن‌جا بیشترشان دچار شپش شده بودند.

 

پس از دو روز، بدون هیچ مداوایی ما را به سوی بیمارستان نیروی هوایی(بیمارستان تموز) بردند. در آنجا با چند بهیار عراقی دوست شدم. یکی از آن‌ها «محمد» نام داشت. او نام مرا که پرسید، گفتم: «محمد جعفر» خیلی خوشحال شد؛ زیرا نام پدرش «جعفر» بود.

 

دوستی من و محمد به نفع دوستان اسیرمان شد؛ زیرا پرستاران، پزشکان و بهیاران بیمارستان وحشی بودند و هرگاه آن ها می‌خواستند ما را بزنند، محمد پا درمیانی می‌کرد.

 

یک ماه از اسارت ما گذشت. روزی یک هیئت پزشکی داخل اتاق ما شدند. ما حدود بیست اسیر مجروح بودیم که وضع هشت نفرمان خیلی وخیم بود.

 

پای من به شدت عفونت کرده بود؛ طوری که پتو روی آن می‌انداختم تا بوی عفونت، دیگران را نیازارد. پزشک سر تیم عراقی همه را چک کرد تا این که نوبت به من رسید. او تا پای راست مرا دید فوری رو به همراهان خود کرد و گفت: «اسم این را هم به آن هفت نفر اضافه کنید. باید قطع شود!» من گفتم: «دکتر! پای من سالم است. فقط خم آن باید تمیز و پانسمان شود!»

 

او گفت: «ما تشخیص می‌دهیم نه شما» و رفت.

 

هنگام بیرون رفتن از اتاق گفت:«این چند نفر نه آب بنوشند و نه غذا بخورند! در ضمن پایشان را تمیز کنید و موها را تیغ بزنید!»

 

یک ساعت بعد، آن‌ها پای مرا تیغ زدند و گفتند: «امشب ساعت ۱۱ تو را به اتاق عمل می‌برند».

 

دوست عراقی‌ام، محمد، آمد و شروع کرد به دلداری دادن. من هم بی حوصله شده بودم. گفتم: «ولم کن ! می‌خواهم بخوابم».

 

او رفت و من در فکر خود غرق شدم. با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. فقط به دنبال راه نجات بودم. دنبال کسی می‌گشتم که کمک کند و به عراقی‌ها بفهماند که پایم عصب و حس دارد و قابل خوب شدن است.

 

به امام زمان(عج) متوسل شدم و با آن امام عزیز و فریادرس، خیلی درد دل کردم و نذر کردم که اگر پایم خوب شود و از دست این تیم پزشکی نجات پیدا کنم دو هزار رکعت نماز به نیت آقا بخوانم.

 

ساعت ۹ شب در اتاق باز شد و همان تیم پزشکی داخل اتاق شدند. رئیس آن‌ها که پزشکی کهنسال بود گفت: «یکبار دیگر باید چک شوید!»

 

تا او به سراغم آمد من فوراً دستش را گرفتم و به عربی دست و پا شکسته گفتم: «انی حاضر بالموت؛ ولی لا قطع». دکتر و همراهانش خندیدند.

 

او گفت: «چرا؟»

 

گفتم: «پایم سالم است. فقط مقداری ورم کرده و کسی آن را شست و شو نداده و رسیدگی نکرده است»

 

او گفت: «نه، پای تو عصب ندارد و حتماً تا چند روز دیگر سیاه می‌شود.»

 

گفتم: «باشد! شما امشب قطع نکنید. بقیه مسائل به گردن خودم!»

 

او با ملایمت گفت: «باباجان! می‌میری».

 

گفتم: «همه باید بمیرند؛ ولی شما با پایم کاری نداشته باشید». خیلی پافشاری کردم. یکی از همراهان او که خیلی خشن بود به من گفت: «دست دکتر را ول کن!»

 

دکتر به او پاسخ داد و گفت: «کاری به این نداشته باشید! و رو به من گفت: اسم تو را فعلاً جزء کسانی می‌نویسیم که زخمشان پانسمان شود».

 

از او تشکر کردم و آن‌ها از اتاق بیرون رفتند. ساعت ۱۱ شب ما را به سوی اتاق عمل بردند. برانکارد من توسط محمد، دوست عراقی‌ام، هل داده می‌شد. محمد به من گفت: «به حرف‌های تو و دکتر گوش می‌کردم، فکر نمی‌کنم راست گفته باشد».

 

گفتم: «باز هم دعا می‌کنم».

 

گفت: «چطوری؟»

 

گفتم: «از امام زمان(عج) کمک می‌خواهم».

 

محمد گفت: «خوب کسی را انتخاب کرده‌ای!»

 

گفتم: «مگر تو شیعه هستی؟»

 

گفت: «بله، دکتر هم شیعه است».

 

و مرا به راهرو اتاق عمل رساند و تحویل شخصی دیگر داد و هنگام خداحافظی به او سفارش کرد که هوای مرا داشته باشد. محمد صورت مرا بوسید و رفت.

 

من پشت در اتاق عمل بودم. وقتی یکی از بچه‌ها را می‌بردند، ساعتی بعد او را با دست و پای بریده بر می‌گرداندند تا این که نوبت به من رسید.

 

مرا به اتاق عمل بردند . همه افراد داخل اتاق، بداخلاق و بدزبان بودند. تا رسیدم گفتم: «دکتر کجاست؟»

 

یکی از آن‌ها گفت: «همه ما دکتر هستیم. اگر حرف بزنی داغونت می‌کنیم». چند مشت و سیلی هم به من زد.

 

در همین لحظه در اتاق باز شد و همان دکتر داخل شد.

 

گفتم: «دکتر! این‌ها می‌گویند باید پایت قطع شود!»

 

گفت:«کی؟»

 

گفتم: «این آقا». (همان کسی که مرا زد و فحاشی کرد).

 

دکتر ناراحت شد و به آن‌ها گفت: «مگر شما انسان نیستید؟»

 

در همین حین بی‌هوشم کردند. وقتی به هوش آمدم، اول سراغ پای راستم را گرفتم و دیدم که باند پیچی شده و قطع نشده است.

 

پس از دو ساعت، دکتر آمد و پس از سلام و علیک گفت: «دیدی سرقولم بودم! ما شیعه‌ها دروغ نمی‌گوییم».

 

الحمدالله پای من بهبود یافت و من هم سر قولم ماندم و تا مدت‌ها برای سلامتی امام زمان(عج) و نذر ایشان، نماز می‌خواندم.

 

راوی:محمد جعفر رفیعی

 

www.aviny.com

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۹/۲۳
  • ۳۱۲ نمایش

نظرات (۴)

  • سجاد مؤذنی
  • جلد جدید کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی با عنوان «امام مخالف بود» با سرفصل‌های جدیدی چون امام مخالف شهردار نشدن محسن بود، امام مخالف هم گروه شدن با آرژانتین بود، امام مخالف اقدام افراطی‌ها برای جام زهر خواندن قطعنامه بود، امام انتقاد به مذاکره کنندگان را حرام می‌دانست، امام بخاطر علاقه‌اش به مستضعف‌ها همیشه دوست داشت با امثال ساحل عاج و غنا و سنگال و اتیوپی هم گروه شویم، امام موافق رفع فیلتر فیس‌بوک بود، امام مخالف فردو و نطنز و اراک و کلاً مخالف صنعت هسته‌ای بود و… روانه بازار خواهد شد.
    پاسخ:
    سوخته ای به نام هاشمی...
  • سجاد مؤذنی
  • هم مداد داریم هم داد پاک کن
    تشریف بیارید
    http://sajjad-m.blog.ir/1392/09/25/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%86
    پاسخ:
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • نینجاسایبری
  • سلام زیبا بود..امیدوارم شهدا دسته ماروهم بگیرن....که هم شرمنده خدا شدیم هم شهدا....
    همسنگری خیلی وقته به ما سرنزدید...یاعلی
    پاسخ:
    علیکم السلام...
    حتما خدمت میرسیم...
    یاعلی

  • بانوی ارزشی
  • سلام دوست عزیز به سنگر محقر بنده هم سری بزنید...
    پاسخ:
    علیکم السلام...
    خوشحالیم از حضورتون..
    خدمت میرسیم..
    یاحق

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">