فداییان یوسف فاطمه(عج)

فداییان یوسف فاطمه(عج)

*سلام علی آل یس *

مراسم هفتگی هیئت هر دوشنبه بعد از نماز مغرب و عشا در میعادگاه همیشگی، به آدرس :
" انتهای اشرفی اصفهانی خیابان طالقانی کوچه چهارم منزل بردار سمیعی"
برگزار میشود.

برنامه های مراسم هفتگی:
- قرائت قرآن کریم
- قرائت زیارت عاشورا/ حدیث شریف کساء
- سخنرانی
- روضه خوانی

جهت اطلاع از زمان برگزاری و برنامه های جلسات، عبارت " یا مهدی" را به سامانه پیامکی هیئت ارسال نمائید.

شماره سامانه پیامکی :

" 30006132400000 "

"""ضمنا آخرین تغییرات و اخبار هیئت را در بخش "اطلاعیه ها" میتوانید بخوانید"""

پذیرای دلنوشته ها و سخنان ناب شما در بخش دلنوشته ها هستیم.


- پست الکترونیکی هیئت:

" fadaeeian@gmail.com "

........... یا رفیق من لا رفیق له...........

اسلایدر

حدیث

مطالب پربحث‌تر
پیوندها

۱۴ مطلب با موضوع «کتاب خوب» ثبت شده است

صحیفه عشق

۱۶
بهمن

این کتاب ارزشمند برگرفته ای کوتاه از دعای مکارم اخلاق سید عشاق حضرت امام سجاد (ع) میباشد 
هنجارهای اخلاقی از آغاز پیدایش بشر با او همراه بوده است و همواره همه ی انسانها با این پرسش رو برو بوده اند که جه باید کنند و چه نباید بکنند ، خواه مادی ،دهری و بت پرست باشند یا زردشتی ، یهودی ،مسیحی و مسلمان . سنتهای تاریخی بیانگر این امر است که همه ی انسانها با آموزههای اخلاقی زیسته اند و به بیان دیگر ، همانگونه که اخلاق دینی قابل شکل گیری است ، اخلاق سکولار نیزتحقق پذیر است . حال این پرسش اساسی رخ مینماید که چرا "دانش اخلاق" به
دو قسم دینی و سکولار یا الحادی و الهی یا دین مدار و انسان مدار قابل تقسیم است؟ منبع مهم آموزه ها و گزاره های اخلاقی چیست؟ آیا این گزاره ها از متون دینی به دست می آید یا عقل و خرد نیز توان تشخیص آنرا دارد و یا برای شناخت آن باید به منبعی فراترازعقل پناه برد؟.....

نویسنده و مترجم: آیت الله نکونام

دریافت کتاب
حجم: 55.3 کیلوبایت


السلام علیک یا مقطع الاعضاء


شمر به لشکر بانگ زد: "درباره این مرد به انتظار چه هستید؟" 

بعد از هر سوى به امام حمله کردند.

چون حسین علیه السّلام قتلگاه جوانان و یارانش را نگریست،

براى جنگ با دشمن با نفس نفیس خود عزیمت فرمود، و ندا در داد:

«آیا مدافعى هست که از حرم رسول اللَّه دفاع کند؟

آیا خداشناسى هست که در حقّ ما هراس خدا را در پیش گیرد؟

آیا فریادرسى هست که به امید رحمت خدا به فریاد ما برسد؟

آیا یاورى هست که به امید آنچه در نزد خداست ما را یارى رساند؟».

در این وقت ناله زنان بلند شد، و امام به باب خیمه آمد و فرمود:

خواهرم زینب، بچه کوچک مرا بیاور تا با وى وداع گویم، امام او را گرفت تا ببوسد،

حرملة بن کاهل تیرى انداخت که آن گلوگاه کودک را سوراخ کرد، امام به زینب فرمود: 

او را بگیر.

راویان حدیث مى‏گویند:

چون یک سال از تولّد حسین علیه السّلام گذشت دوازده فرشته بر پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله 

فرود آمدند که یکى به شکل شیر و دومى گاو نر، سومى به صورت اژدها، چهارمى به صورت 

آدمیزاده و هشت نفر به صور مختلفه بوده، با چهره‏هاى بر افروخته و چشمهاى گریان،

 با پرهاى گسترده، و مى‏گفتند: 

اى محمّد! زودا بر سر فرزندت حسین بن فاطمه علیهما السّلام آن آید که بر 

سر هابیل از قابیل آمد و زودا که اجرى چون اجر هابیل یافته و 

بر قاتلش کیفر قابیل خواهد بود. 

در آسمانها فرشته‏اى نماند مگر آن که بر پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله نزول کرد

و بعد از درود، او را در امر حسین علیه السّلام تعزیت گفت، و

از پاداش او سخن رانده تربت پاکش را

بر وى عرضه نمود. پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله مى‏فرمود:

امّ الفضل همسر عباس (رضى اللَّه عنهما) گوید :

 در خواب دیدم (قبل از تولّد حسین) که گوئیا پاره‏اى از گوشت رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله 

بریده شد و در دامنم افتاد، خواب را به پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله گفتم، فرمود:

رؤیاى صادقه است و خواب خوبى است، بزودى فاطمه پسر بزاید

 و به تو خواهم داد تا دایه‏اش باشى.

ام الفضل گوید: 

قصّه آنچنان شد که پیامبر فرموده بود.

روزى حسین علیه السّلام را نزد پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله بردم و در آغوشش گذاردم،

در دامن او بول کرد، او را نشگون گرفتم او گریست، پیامبر فرمود:

اى ام الفضل آرام باش، جامه‏ام را آب پاک مى‏کند، و تو بچه‏ام را به درد آوردى.

او را در دامن پیامبر صلى اللَّه علیه و آله رها کردم، و برخاستم تا برایش آب آوردم،

چون بازگشتم دیدم که او صلوات اللَّه علیه و آله مى‏گرید.

گفتم:

یا رسول اللَّه گریه‏ات براى چیست؟

 فرمود: 

جبرئیل علیه السّلام نزدم آمد و خبرم داد که امّت من این پسرم را خواهند کشت،

خدا آنان را در قیامت به شفاعتم نرساند.




ابن زیاد اصحابش را براى جنگ با حسین علیه السّلام فرا خواند و آنها پیرویش کردند 

و با آن که سبکشان مى‏شمرد باز هم فرمانش بردند،

دین و دنیاى عمر بن سعد را خرید و به فرماندهى سپاه برگزیدش، و او پذیرفت.

عمر بن سعد با چهار هزار سوار براى جنگ با امام از کوفه بیرون شد،

و ابن زیاد پیاپى برایش نیرو مى‏فرستاد و تا آن که در کربلا تا شب ششم محرّم

بیست هزار لشکر وارد شدند، ابن سعد عرصه را بر حسین علیه السّلام تنگ کرد و

آب را بر روى او و اصحابش بست، و آنان را گرفتار تشنگى کرد.

امام علیه السّلام برخاست و به قائمه شمشیرش تکیه داد، با صداى بلند ندا در داد و فرمود:

کلام امیر 2

۱۴
شهریور

همانا وفا توام با صداقت است  و هیچ سپری چون وفا بازدارنده از گزند نیست. وآن که اطلاع از محل بازگشتش دارد هرگز بی وفایی نکند. و در دورانی زندگی می کنیم که مردمش مکر را زیرکی شمرده،و بی خردانشان را چاره ساز خود می دانند. خداوند آنها را کیفر دهد. چراچنین فکر می کنند؟ و گاهی اتفاق افتاده که شخص دانا از چاره کار آگاه است،اما فرمان خداوند مانع چاره اندیشی او می شود. پس آگاه و توانا بر سرانجام کار، چاره را رها مکند تاکسی که بیم و پروای دین ندارد،وقت را غنیمت بداند و سود و منفعت آن را برگیرد.

 

نهج البلاغه خطبه 41

تقریباً بیست ماه از رونمایی «پایی که جاماند» می‌گذرد و استقبال کم‌نظیر کتاب‌خوان‌ها از این اثر به تنهایی گواه محکمی بر قوت آن است. خاطرات سید ناصر حسینی‌پور از دوران اسارت در چنگال بعثی‌ها چنان تکان‌دهنده است که خواندن بخشهای تکثیر شده آن در سایت‌ها و جراید، هر کسی را وسوسه می‌کند تا حتما فرصتی را به مطالعه تمام آن اختصاص دهد. و اتفاقا همین تکاندهنده بودن بخشهای مربوط به رفتار بعثی‌هاست که موجب شده است مزیت‌های دیگر این کتاب چندان به چشم نیاید.

شکنجه‌هایی چون «کابل، باتوم، شلنگ و چوب خیزران، اسکان در توالت خیس و نجس، فروکردن سر درون توالت برای خوردن مدفوع، کندن ریش با انبر، خوابیدن روی زمین داغ، بیهوشی از تشنگی، بستن آب و مکیدن لوله خالی برای یک قطره آب، سوزاندن ابرو، سیلی زدن به گوش هم‌دیگر، قضای حاجت در داخل خوابگاه از شدت فشار وقتی که نمی‌گذارند بچه‌ها به دستشویی بروند، ادار کردن روی سر بچه‌ها» و... انصافاً بقدری تکاندهنده هستند که هیچ عجیب نیست اگر بزرگترین برگ برنده این کتاب افشای همین جنایت‌های زندان‌بان‌های بعثی نام بگیرد.

اما «پایی که جا ماند» روایتهای ناب دیگری هم دارد. اگر کسی قبل از دست گرفتن این کتاب کمی درباره آن خوانده باشد احتمالاً صد صفحه اول را به نیت رسیدن به بخشهای اسارت ورق خواهد زد در حالی که همین صد صفحه بخشهایی را در برمی‌گیرد که توجه به آنها خالی از لطف نیست.

روایت دقیق و روان حسینی‌پور از «پد خندق» و آنچه قبل از سقوط این جبهه در آن گذشته است بسیار خواندنی و تاثیرگذار است. شاید اگر همین روایت و توصیف جانفشانی رزمندگان برای حفظ این بخش از خط مقدم نبود، باور کردن ایستادگی آنها در برابر شکنجه‌هایی که در صفحات بعد قرار بود بیاید کمی سخت می‌شد. راوی در این بخش تصاویری را پیش چشم خواننده قرار می‌دهد که باور کردنش آسانتر از باور کردن آن شکنجه‌ها نیست:

«توان بچه‌ها تحلیل رفته بود و مهماتشان رو به اتمام بود. امکان ارسال مهمات و آذوقه به پد خندق غیر ممکن بود. تمام عقبه دست عراقی‌ها بود. بچه‌ها از تشنگی نا نداشتند. آب جزیره مجنون آشامیدنی نبود. حدود ساعت چهار و نیم بعد از ظهر تیراندازی بچه‌های خندق قطع شد. در آخرین لحظات بچه‌ها با سنگ و کلوخ با دشمن می‌جنگیدند! این آخرین فرصت و گلوله بچه‌های خندق بود. وقتی دشمن از خاکریزهای پد بالا می‌آمد بچه‌ها با سنگ، کلوخ و تکه بلوک جلوی دشمن می‌ایستادند. عراقی‌ها در طول جنگ کمتر با پرتاب سنگ و کلوخ از سوی رزمندگان ایرانی مواجه شده بودند. این کار بیشتر از لرها در جبهه سر می‌زد. آن‌ها که خیال می‌کردند نیروهای ایرانی به سمتشان نارنجک پرتاب می‌کنند، خودشان را از قایق توی آب‌های جزیره می‌انداختند...»

باور می‌کنید؟! باور می‌کنید که عده‌ای از بسیجی‌ها تا آخرین توان و آخرین گلوله برای حفظ نقطه‌ای استراتژیک مبارزه کنند و در حالی که مطمئن هستند تا دقایقی دیگر امکان عقب نشینی هم از بین خواهد رفت، پا پس نکشند؟ رعب و وحشتی که خدا در دل دشمنان انداخته اشت تا از ترس نارنجک‌هایی که البته چیزی جز پاره سنگ و کلوخ نیست خود را درون آب بیاندازند قابل باور است؟

صد صفحه ابتدایی «پایی که جاماند» که زیر سایه قسمتهای تکاندهنده مربوط به شکنجه‌ها مانده ، پر است از این روایت‌ها. اگر این کتاب را برای مطالعه دست گرفتید حتماً این بخش را با دقت بیشتری بخوانید.

نکته دیگری که در «پایی که...» وجود دارد و آن را دلچسب می‌کند صداقت راوی‌ست. رسانه‌ای شدن چهره سید ناصر حسینی پور چهل ساله که موها و محاسنش یکی در میان رو به سپیدی گذاشته است، باعث شده تا خواننده در برخی اوقات فراموش کند که راوی ماجراهای کتاب نه این مرد جا افتاده که پسری شانزده ساله است! گاه وقتی کتاب را می‌خوانیم ناخودآگاه چهره حسینی‌پور میانسال در ذهنمان نقش می‌بندد در حالی که همه این ماجراها در زمان شانزده سالگی او اتفاق افتاده است.

حسینی‌پور –چه خودآگاه و چه ناخودآگاه- در جای جای کتاب نوجوان شانزده ساله بودن خویش را یادآوری کرده است و هیچ ابایی نداشته تا با نوشتن برخی حالات و احساسات نوجوان بودن راوی را نشان دهد. حسینی‌پور صادقانه خودش را روایت کرده و بدنبال ساختن هاله‌ای قدسی پیرامون خویش، نبوده است و به همین دلیل به راحتی اط دلبستگی‌اش به یک دوچرخه 28 می‌گوید:

«باید به خودم می‌قبولاندم دارم اسیر می‌شوم. سعی کردم همان لحظه از تمام دلبستگی‌هایم دل بکنم... همه تعلقات و دلبستی‌هایم جلویم رژه می‌رفت. از دنیا فقط یک دوچرخه 28 داشتم... برای اینکه راحت‌تر جان دهم باید از دلبستگی‌هایم دل می‌کندم. از پدرم، خانواده‌ام، خودم، دوچرخه‌ام...»

یا

«سربازجوی مسن‌ که تا آخر بازجویی احترامم را داشت، گفت:

- چه آرزویی داری، آرزو داری آزاد بشی؟

دلم می‌خواست بهش بگویم من الان تنها آروزیی که دارم این است که شما اجازه بدید این پارچ شربت پرتقال روی میز را سر بکشم! خدایی در یک لحظه خواستم همین را بگویم.»

همین صداقت راوی و گفتن از خواسته‌های کوچک و بعضاً ضعفهایش است که اعتماد خواننده را جلب می‌کند تا به تمشای صحنه‌های باور نکردنی که او نقل می‌کند بنشیند.

«پایی که جاماند» قطعاً سندی است ماندگار از آزادگی آزادگان و دلاوری رزمندگان هشت سال دفاع مقدس.


rajanews.com

محبت علی(ع)

۰۹
مرداد

از رسول خدا(ص)پرسیدند علی(ع) افضل است یا ملائکه؟

 

فرمودند:

ملائکه شرف نیافتند مگر به محبت علی و محمد و قبول ولایت ایشان و هر محب 

علی(ع) که دلش از غش و حسد و گناه پاک کند افضل است از ملائکه و در این 

حدیث شریف اشاره است به اخبار معتبری که

صدوق در کتاب: امالى از حضرت على بن ابى طالب روایت میکند که فرمود:

من همت گماشتم که با فاطمه دختر حضرت محمّد ازدواج نمایم ولى جرات نمیکردم این مطلب را با رسول خدا در میان بگذارم.

این آرزو همیشه شب و روز در سینه من بود تا اینکه بالاخره بحضور پیامبر خدا مشرف شدم. آن حضرت بمن فرمود:

یا على! 

گفتم: لبیک یا رسول اللَّه! 

فرمود: تصمیم ازدواج دارى؟

گفتم: رسول خدا بهتر میداند، پیغمبر خدا این منظور را داشت که بعضى از زنان قریش را برایم بگیرد، ولى من این خوف را داشتم که مبادا فاطمه از دستم برود.

هنگامى که پیامبر خدا شخصى را نزد من فرستاد و مرا احضار فرمود و من که از شدت فرح و خوشحالى سر از پا نمى‏شناختم بحضور آن حضرت مشرف شدم دیدم آن برگزیده خدا بقدرى مسرور و خوشحال است که هیچ روزى نبود، در آن موقع آن حضرت در حجره ام سلمه بود.

وقتى نظر مبارک آن حضرت بمن افتاد صورت مبارکش میدرخشید بقدرى مسرور و خندان بود که نظر من بسفیدى و درخشندگى دندانهایش افتاد.

زبان(1)

۲۴
تیر


در توصیف زبان

"بدانید ،که همانا زبان پاره ای ازتن انسان است، اگر آدمی سخن گفتن نداند، زبان همراهی نمی کند، و اگر برسخن گفتن توانا باشد، گفتار، زبان را مهلت ندهد. و ما سروران سخنیم، و ریشه های آن در ما   فرو رفته و شاخه هایش را به سوی مغز و فکر ما فرستاده .

و بدانید که خدا بیامرزدتان، که شما در زمانی زندگی می کنید که گوینده حق اندک است، و زبان از راستگویی کند، و حق طلب خوار است .

مردم این زمان پایبند به گناه اند، سازش کننده اند با هم، جوانشان تند خو، و پیرانشان گنهکار، و دانشمندانشان منافق، و سخن ورشان متملق است. و کوچکترشان به بزرگترشان احترام نگذارد، و توان گرشان به بینوایشان کمک نمی کند."

خطبه 233نهج البلاغه

تقریظ

۰۶
ارديبهشت

رهبر انقلاب پس از خواندن برخی از کتاب‌ها بر حاشیه آنها یادداشت‌هایی نوشته‌اند که بعدها به تقریظ معروف شد. جشن حنابندان، نورالدین پسر ایران، خاک‌های نرم کوشک، ... از این جمله‌اند.

به گزارش «خبرگزاری دانشجو»، رهبر انقلاب پس از خواندن برخی از کتاب ها مانند کتاب نورالدین پسر ایران و جشن حنابندان و ... یادداشت هایی بر حاشیه آنان نوشته‌اند. حاشیه هایی که حالا دیگر در جامعه به تقریظ معروفند،  "نهضت تقریظیه" در ادبیات معاصر دانست.
 
 
کتاب «هنگ سوم» خاطرات یک پزشک اسیر عراقی است. دکتر «مجتبی الحسینی»، در قالب یک پزشک اسیر، کتابچه ای از خاطرات خود را به رشته تحریر درمی آورد تا سندی گویا بر مظلومیت ملت و انقلاب اسلامی ایران باشد و حقیقت جنگ را برای جهانیان روشن سازد.
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: موضوع، برای ما که این سوی خطه نبرد را دیده ایم، قهراً جالب است... نویسنده، البته یک نویسنده حرفه ای نبوده است. اما همین که فرصت کرده در گرفتاری جنگ، یادداشت هایی بردارد، سپس از حافظه خود کمک بگیرد و دیده ها را در دوران اسارت بر کاغذ بیاورد، بس موجب تقدیر است.
 
کتاب «جشن حنابندان» نوشته محمدحسین قدمی توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است که خاطرات عملیات کربلای 5 و بیت‌المقدس 4 را به رشته تحریر در آورده است که در بخشی از این کتاب آمده است: برای انجام آخرین مراحل ثبت نام به پایگاه (مقداد) می روم. پایگاه بی اندازه شلوغ است . داوطلبان از نوجوانان کم سن و سال تا مردان پیر پشت خمیده ، جهت ثبت نام هجوم آورده اند و...
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: روز و شبی چند در لحظه های پیش از خواب، در فضائی عطرآگین و مصف‍ّا و در معراج شور و حالی که سطور و کلمات نورانی این کتاب به خواننده خود عطا می کند و...
 
کتاب «خط فکه» یادداشت‌های سید محمد شکری است که اکنون به درجه رفیع شهادت رسیده و یادداشت‌های او یادش را زنده نگه می دارد؛ وی دانشجوی رشته پزشکی بوده، درس را رها می‌کند و به جبهه می‌رود و در جبهه آموخته‌هایش را پیاده می‌کند و به کار امدادرسانی مجروحین می‌پردازد؛ این کتاب توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: این سندی ارزشمند از اوضاع جبهه و خوی و خصلت بسیج است،این حرف ها برای مردم دنیای مادی و ظلمانی قابل فهم و درک نیست،اگرچه سراسر هشت سال دفاع مقدس از آن پراست.نگارش روان و روشن و موشکاف این نوشته بر ارزش سندی آن می افزاید و....
 
کتاب «خداحافظ کرخه» این کتاب جنگ ایران و عراق را روایت می‌کند که هر فصل آن به موضوعی خاص اشاره دارد و به طور سلسله وار پشت سر هم می آیند و یک داستان را شکل می دهند ؛ این کتاب به قلم داوود امیریان و توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب:  این کتاب شیرین و ساده، زندگی و احساس و جهت گیری های بسیجی را به خوبی تشریح می کند. نویسنده، که خود یک بسیجی با همه بار فرهنگی این کلمه است و ... .
 
کتاب «شانه‌های زخمی خاکریز» داستان صباح پیری، امدادگر و جانباز است که پس از قطعنامه، شبیه آدم هایی شده بود که به تازگی بیکار شده اند و به همان اندازه دلخور...، این کتاب توسط صباح پیری نوشته شده و انتشارات سوره مهر نیز آن را به چاپ رسانده است.
 
بخشی از تقرط رهبری بر این کتاب: در این نوشته هرچه به آخر نزدیکتر می شویم، روح اخلاص و صفایی را که در آن موج می زند بیشتر حس می کنیم. من به حال خود حسرت می خورم و به این جوانان شجاع و با ایمان و فداکار غبطه می برم که...
 
کتاب «جنگ پابرهنه‌ها»  که توسط رحیم مخدومی نوشته شده و انتشارات سوره مهر آن را چاپ کرده است می توان یک سفرنامه‌ای به مناطق جنگی دانست چرا که به زبان اول شخص بیان شده است در بخشی از این کتاب آمده است: اگهان یکی دوان دوان می آید و می گوید دویست تاعراقی از پل عبور کردند، الان محاصره مان می کنند، تصمیم گیری در یک گردان بدون فرمانده مشکل است. ولی باید چاره ای اندیشید. شجاعانه ترین فکری که به نظر می رسد این است: نیروهایمان از حوالی پل کنار بکشند و...
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: این انعکاس از رنجهای مردم پابرهنه است که بخصوص در مقایسه با فداکاری همین مردم، بسی جانکاه و تلخ و ناپذیرفتنی می‌نماید... و وقتی روح لطیف و حساس منظره‌این هر دو را به چشم دیده بلکه با آن زیسته باشد....
 
کتاب «فرمانده من»  با محوریت داستانهایی از فرماندهان جنگ است که در قسمتی از کتاب آمده: آدم‌های کوچک‌اندام ولی بزرگ‌منش را دوست دارم. وقتی شیفته شان می شوم سعی می‌کنم به هر طریقی با آنها رفاقت کنم. امروز بخت با من یار شده که ساعتی در ماشین فرمانده گردان باشم و با هم به کرخه نور برویم و ..."این کتاب توسط رحیم مخدومی، ‌احمد کاوری، داوود امیریان ،‌علی اکبر خاوری نژاد و ... نوشته و توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: من کتاب هایی را که می خوانم معمولا پشتش یادداشت یا تقریظی می نویسم؛ این کتاب را که خواندم بی اختیار پشتش بخشی از زیارت نامه را نوشتم: السلام علیکم یا اولیاء الله و احبائه! و....
 
کتاب «همپای صاعقه»  نحوه تشکیل و نقش سپاه محمد رسول‌الله (ص) به فرماندهی جاویدالاثر احمد متوسلیان در دو عملیات بزرگ فتح‌المبین و بیت‌المقدس که منجر به آزاد سازی خرمشهر شد است را با قلم حسین بهزاد ، گل علی بابایی روایت می کند که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: این یک کتاب منبع بسیار غنی و ارزشمند است که از آن می‌توان ده‌ها کتاب و فیلمنامه و زندگینامه استخراج کرد. لحظات و حالات ثبت‌شده در سراسر این کتاب، همان ظرافت‌های حیرت‌انگیزی است و ...
 
کتاب «پایی که جا ماند» یادداشت های روزانه سیدناصر حسینی پور از زندان های مخفی عراق  را روایت می کند؛ این کتاب توسط خود سیدناصر حسینی پور نوشته شده و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانده است. 
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: تاکنون هیچ کتابی نخوانده و هیچ سخنی نشنیده‌ام که صحنه‌های اسارت مردان ما را در چنگال نامردمان بعثی عراق را، آنچنان که در این کتاب است به تصویر کشیده باشد و... 
 
کتاب «نورالدین پسر ایران» خاطرات سید نورالدین عافی؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که حضور دفاع مقدس را در گردان‌های خط‌‌شکن لشکر 31 عاشورا به عنوان نیروی آزادبارها مجروح شده است، این کتاب توسط معصومه سپهری و انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.
 
بخشی از تقریظ رهبری بر این کتاب: این نیز یکی از زیباترین نقاشی‌های صفحه پُرکار و اعجاز گونه هشت سال دفاع مقدس است. هم راوی و هم نویسنده حقاً در هنرمندی، سنگ تمام گذاشته‌اند. و...

می روم حلیم بخرم

۰۱
ارديبهشت

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!

ازکتاب رفاقت به سبک تانک

aviny.com